خانه، قرار بود مأمنی باشد برای آسایش جایی برای شکوفایی و بازیابی خودِ خسته از هیاهوی بیرون. اما گاهی همین چهاردیواری، بیصدا تبدیل به قفسِ سلطه و اجبار میشود؛ جایی که محبت جایش را به کنترل میدهد و گفتوگو به فرمان بدل میشود. این، روایت زنی است که با عشق وارد زندگی مشترک شد، اما […]
خانه، قرار بود مأمنی باشد برای آسایش
جایی برای شکوفایی و بازیابی خودِ خسته از هیاهوی بیرون. اما گاهی همین چهاردیواری، بیصدا تبدیل به قفسِ سلطه و اجبار میشود؛ جایی که محبت جایش را به کنترل میدهد و گفتوگو به فرمان بدل میشود.
این، روایت زنی است که با عشق وارد زندگی مشترک شد، اما آنچه در انتظارش بود نه حمایت، که زنجیرهای از زخمهای کهنه و عقدهگشاییهای فروخورده بود. او آمده بود برای دوست داشتن و دوست داشته شدن، اما زندگیاش صحنهی قدرتنمایی و کنترل شد.
در دل رابطهای که از بیرون محترمانه بهنظر میرسید، نیازهای روزمرهاش نادیده گرفته شد، تصمیمها از دستانش ربوده شد، و سایهی دخالت اطرافیان، بر هر لحظهاش سنگینی کرد. حتی بارداری، که باید فصل آرامش باشد، به دورهای از فشار روانی، تهدید پنهان و سلب اختیار بدل شد.
خانهای که باید مهد عشق باشد، تبدیل شد به محل نفی استقلال فردی و تخریب روانی. خشونت خانگی همیشه فیزیکی نیست؛ گاهی در بیتوجهی، بیاعتنایی، تحمیل تصمیم و خاموش کردن صداهاست.
این نوشته برای بازخواست نیست، برای بازگویی حقیقتی است که در سکوت فرساینده خانهها رخ میدهد؛ تا اگر روزی دختری در برابر خشونت پنهان ایستاد، بداند که پیش از او، زنی دیگر هم ایستاده بود، با زخمهایی که نه از سیلی، که از نادیده گرفتهشدن پدید آمده بود.
باشد که هیچ زنی تاوان دردهای حلنشدهی دیگران را ندهد.




