به قلم پریسا حاجی محمدی دکتری کسب و کار حرفه ای DBA: زندگی همیشه کامل نیست و نم توانی انتظار داشته باشی همه آنچه خواسته توست جلوی راهت سبز شود اما می توانی ببینی که همه چیز بسیار زیباست! تا حالا توجه کرده ای که وقتی حالت خوب است و هیچ دردی در زانوهایت […]
به قلم پریسا حاجی محمدی
دکتری کسب و کار حرفه ای DBA:
زندگی همیشه کامل نیست و نم توانی انتظار داشته باشی همه آنچه خواسته توست جلوی راهت سبز شود اما می توانی ببینی که همه چیز بسیار زیباست! تا حالا توجه کرده ای که وقتی حالت خوب است و هیچ دردی در زانوهایت احساس نمی کنی انگار پله های زیاد مترو به چشمت نمی آید؟ تا حالا توجه کرده ای وقتی یکروز صبح با خوشحالی بیدار می شوی و برالی خرید میوه به تره بار محل می روی اصلاً کمر دردی احساس نمی کنی و همه میوه های سنگین را به بهترین شکلی به یخچال خانه می رسانی ؟ تا حالا توجه کرده ای وقتی خیلی سردته اما دلت شروع یکروز خوب می خواد بلند می شی و می ری پیاده روی و می گی به به چه هوای خوبی ؟ تا حالا توجه کرده ای وقتی ابرو گره نمی کنی تصمیمات بهتری می گیری و لبخندی بر لبت می نشیند که انگار خستگی ات را در می آورد؟ تا حالا توجه کرده ای وقتی ناله نمی کنی انگار شاداب تری ؟
نه اشتباه نکن من مربی انگیزشی تو نیستم اما این خودِ تو هستی که می چینی اش! لحظه لحظه زندگی همه ما بستگی به حال خودمان دارد و بس و همه ما هم این را خوب می دانیم و هم بارها تجربه اش کرده ایم.
نمی دانم این قصه از شنبه شروع می کنم را تا حالا هر کداممان چندین بار تجربه اش کرده ایم…مطمئنم بارها … و جالبتر اینکه بمحض اینکه دو سه روز یک کار را انجام می دهیم روز بعدی وجودمان می طلبدش و این همانی است با تکرارش می گویند عادت و عادتهایی که ملکه شوند، رفتار ماست.
تمام بهترین های روزگار و تمام آدم هایی که به وجودشان و خضورشان در جهان می بالیم و تمام دکتر حسابی ها، همین بیست وچهار ساعت زمانی را در اختیار دارند که در اختیار من و توست… می بینی؟! بعضی آدمها همه چیزشان بجاست، حالا از ما بپرسی می گوییم سرمان شلوغ است…
وقتی زیبایی زندگی را عمیقاً می توانی درک کنی که با داشته هایت سر ذوق بیایی و ننالی… می دانی زندگی چیست؟ زندگی یک گوی داغ است که دستت را می سوزاند… روزی شخصی گوی داغ زندگی اش را پیش حکیمی بُرد و به حکیم گفت زندگی من غرق مصائب و مشکلات است و از داغیِ گوی زندگی ام دیگر طاقت ندارم و تاب و تحملم به تَه رسیده است، بریده ام، دیگر نمی توانم ادامه دهم، زندگی من سراسر غم است و اندوه و مالامالم از درد … بگو چه کنم؟ – حکیم گفت گویِ داغ زندگی ات را به من بده –آن شخص گوی داغی که در دستانش بود و حکایت گر تمام قصه ها و غصه های زندگی اش بود را به حکیم سپرد… سپس حکیم او را به اتاقی راهنمایی کرد که پُر بود از گوی های داغ کوچک و بزرگ، به او گفت برو در این اتاق که لبریز از گوی های داغی که مردم هر کدامشان از زندگی شان به من سپرده اند چون می دانی که بهرحال هر کسی خواهی و نخواهی نا ملایماتی در زندگی دارد که اذیتش می کند و اینها را در گوی داغش می دمد بنابر این بعنوان یک انسانی که می خواهی بقیه زندگی ات را با مشکلات کمتر و قابل تحملتری ادامه دهی در این اتاق وارد شو و سرد ترین و کوچک ترین گوی را برای ادامه راهت انتخاب کن. – بعد از چندین ساعتی که آن شخص همه گوی های چیده شده یا در هم برهم درون اتاق را بررسی کرد و کلی جابجایشان کرد و گشت وگشت وگشت، بالاخره خنک ترین و کوچکترین گوی زندگی را برداشت و با خوشحالی از اتاق بیرون آمد ونزد حکیم رسید و گفت من انتخابم را کردم با این گوی کوچکی که در دستانم جا می شود و بنظرم از همه گوی های دیگر کوچکتر و گرمایش کمتر است می توانم راحت تر ادامه مسیر دهم و زندگیم را بگذرانم چون فکر می کنم مشکلاتش کمتر و قابل هضم تر است و من از پسش بر می آیم که در دیتانم جا شده است و گرمایش هم اذیت کننده نیست… حکیم نگاهی به او
کرد و چند دقیقه ای سکوت کرد و گفت برو به امان خدا و زندگیت را بساز اما بدان و آگاه باش که گویی که برداشتی و پس از زیر و رو کردن های زیاد بقول خودت انتخابش کرده ای همانی بود که لحظه آمدنت به من دادی … این همالن گوی گداخته خودت است که حالا بنظرت سردترین و کوچکترین می آید…حال که گوشه ای از دنیا بر تو چهره گشود و در تقابل با گوی های دیگران قرار گرفتی فهمیدی و دریافتی که گوی گداخته خودت سردترین و کوچکترین است…پس برو و شکر داشته هایت را از یاد مبر…
روزگار و زیبایی هایش مرا در خود جای داده است و این منم که بجای فقط تمرکز کردن روی مقصد، در حال لذت بردن از مسیر زندگی ام هستم و می سازمش و پیش می روم… این است راه و رسم روزانه ای که مرا بفکر وا می دارد. حواسم هست!



