خبرنما

۰:۱۳:۵۸ - یکشنبه ۱۱ مهر ۱۳۹۵
print داغ کن - کلوب دات کام Balatarin اشتراک گذاری در فیس بوک تویت کردن این مطلب
کد خبر : 34109

بقلم حمیدرضا نظری؛

پنج داستان کوتاه طنز/ اینجا یکی تابلو شده است!

پنج داستان کوتاه طنز از حمیدرضا نظری.

نظریخبرنما؛ حمیدرضا  نظری :

* اینجا یکی تابلو شده است!

درگوشه ای از پیاده رو یک خیابان بزرگ، در دل شهری بزرگ تر از بزرگ، تابلوی تبلیغاتی بسیار بزرگی با خودنمایی تمام، همه نگاه ها را خیره خود ساخته است!

این تابلوی چشم نواز، قیافه مردی خندان را نشان می دهد که با چشم های امیدوار، به جمعیت فشرده آدم ها و دریایی از اتومبیل های آهنین و گوشخراش و آسمانخراش های سر به فلک کشیده شهر بزرگ نگاه می کند!

در قسمت بالای چهره مرد، شعار زیبا و خوش خطی دیده می شود:” کم بخور، همیشه بخور!”

پسر نوجوانی درحالی که یک جعبه شیرینی خوش رنگ و خوشمزه و یک کلاسور سیاه در دست و چند شیرینی بزرگ در دهان دارد، با شیدایی هرچه تمام تر به تابلو نزدیک می شود و سلام می دهد. مرد روی تابلو، پس از دیدن شیرینی وسوسه انگیز، در کمال تعجب، ذوق زده می خندد و به صدا در می آید:” سلام به روی ماهت پسرشیرینم! “

نوجوان، شگفت زده و با دهان پر، به مرد زُل می زند:” ش… شما… ح… حرف می زنین؟!”

و مجددا و با حرص و ولع بیشتری شروع به خوردن می کند. مرد، با اشاره انگشت، شعار روی تابلو را به نوجوان نشان می دهد و او بی توجه به مرد، لبخندزنان به راهش ادامه می دهد:” آخه عجله دارم و باید برم مدرسه!”

– برای همکلاسی هات خریدی؟!

– نه ، برای خونه س، اما راستش نمی شه ببرمش خونه!

– آخه چرا؟!

–  می ترسم تا وقتی که از مدرسه برگردم، همه شو بلمبونه و چیزی برام باقی نذاره!

– کی، داداشت؟!

– نه؛ بابام؛ آخه اون کشته و مرده این شیرینیه!

– نگران نباش پسرجون؛ من  مشکلت رو حل می کنم!”

– یعنی اگه بابام اینارو لمبوند، شما یه جعبه از همین شیرینی برام می خری؟!

– نه بابا، من اگه پول داشتم که کنار خیابون و روی این بلندی، تابلو نمی شدم!… حالا اون جعبه شیرینی رو بده ببینم!

– می خوای چیکار؟!

– می خوام پیش من بمونه تا تو با خیال راحت بری مدرسه و برگردی؛ نترس، جاش امنه!

نوجوان که از این پیشنهاد خوشحال شده، با آسودگی نفس تازه می کند و جعبه را به مرد روی تابلو تحویل می دهد: ” خیلی ممنون! دست شما درد نکنه… فعلا  بای!”

و خوشحال و لی لی کنان، به طرف مدرسه اش رهسپار می شود!

–  بای پسرم!… برو درآرامش درس بخون و باسواد شو تا به جاهای بالا بالا برسی و مثل من این بالا، تابلو نشی باباجون!…

****

… ساعاتی بعد، یک جعبه خالی شیرینی، به شکلی بسیار ناجوانمردانه، روی آسفالت خیابان افتاده است!…

لحظات چون برق و باد می گذرند و صدای ناله مرد روی تابلو، رانندگان و اهالی خیابان را به خنده واداشته است:” ای وای یکی به دادم برسه؛ بابا مَردم، مُردم از دل درد!! “

مرد که از فرط دل درد، خم شده و دست روی شکمش گذاشته، همچنان و بی وقفه داد و بیداد می کند:”وای دلم داره می ترکه! یکی نیست به من بگه آخه مردحسابی، کم بخور، همیشه بخور!… همین حالاست که تلف بشم و بچه هام گرسنه و بیچاره بشن… خدایا یکی به دادِ دردِ این دل برسه!…”

****

… و اینک، درگوشه ای از پیاده رو یک خیابان بزرگ، در دل شهری بزرگ تر از بزرگ، درچند قدمی یک کلاسور افتاده برآسفالت و در صدمتری یک مدرسه، تابلوی تبلیغاتی بسیاربزرگی با خودنمایی تمام، همه نگاه ها راخیره خود ساخته است!

این تابلوی چشم نواز، قیافه خندان پسر نوجوانی را نشان می دهد که با چشم های امیدوار، به جمعیت فشرده آدم ها و دریایی از اتومبیل های آهنین و گوشخراش و آسمانخراش های سر به فلک کشیده شهر بزرگ نگاه می کند!

در قسمت بالای چهره پسرنوجوان، شعار زیبا و خوش خطی دیده می شود…

 

* اینجا یکی دارد می گریزد!

در سالن انتظار جشنواره، یک گزارشگر زبُده تلویزیون و یک فیلمبردار لاغر و استخوانی، با دوربین به خانمی جوان نزدیک می شوند که سیمرغ افتخار در دست دارد و از شادی در پوست خود نمی گنجد!

گزارشگر میکروفون را به دهان خانم نزدیک می کند و هیجان زده در آن می دمد:” سلام خانم! این برنامه بسیار پربیننده به طور مستقیم داره از شبکه پخش می شه! بنده در این جا دریافت سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش مکمل زن جشنواره رو  بهتون تبریک می گم!

– متشکرم!

– اجازه می فرمایین در همین خصوص یه گزارش جالب از شما تهیه کنیم تا به معروفیت شما افزوده بشه؟!!

خانم بازیگر محجوبانه لبخند می زند:” والا چه عرض کنم؟!”

– شما لازم نیست چیزی عرض کنین؛ ما در اینجا و در همین لحظه فراموش نشدنی عرض می کنیم که گرچه شما دیگه نیازی به معروفیت ندارین و تمام ببینندگان خوب تلویزیون به اندازه کافی با چهره و هنرتون آشنا هستن، ولی به خاطر اصرار بیش ازحد مردم، ما از شما چند سوال بسیار اساسی می پرسیم تا همه متوجه بشن که شما چه نابغه ای…

– لطفا زودتر بپرسین آقا!

– چشم، الان می پرسیم! حالا چه عجله ای دارین خانم؟!… لطفا بفرمایین از این که به چنین افتخاری نائل اومدین و تونستین صاحب این سیمرغ سنگین و بلورین بشین، خوشحالین؟!

– آره، خیلی! می دونین چرا؟! چون من پس از دریافت این جایزه که براش خیلی زحمت کشیدم…

– خسته نباشین!… خب، با عرض معذرت متاسفانه وقت برنامه ما، رو به اتمامه و باید با بینندگان عزیز خداحافظی کنیم!

بازیگر جوان با تعجب به سرتاپای گزارشگر نگاه می کند:”چی چی رو خداحافظی کنی؟! من که هنوز حتی خوش و بش و احوالپرسی هم نکردم!… شما حال تون خوبه؟!!”

و رو به دوربین لبخند می زند:” سلام بینندگان محترم! شب شما به خیر! بنده، هم اکنون احساس خودم رو درخصوص دریافت این جایزه و سیمرغ بلورین بازیگری خدمت شما عرض می کنم!”

– چی چی رو می خواین عرض کنین خانم محترم؟! دیگه فرصتی برای عرض کردن باقی نمونده!

– واه! عجیبه والا! شما چیکار به من داری آقا؟! من دارم با بینندگان عزیز تلویزیون صحبت می کنم! شما لطفا دخالت نکنین!

و رو به فیلمبردار استخوانی، با لطافت تمام لبخند می زند:” آقای فیلمبردار بسیار متبحر و مهربون! “

فیلمبردار، چشمش را از دریچه ویزور دوربین برمی دارد و محو کلام سحرآمیز خانم هنرمند می شود: ” ب… بله خانم! “

– خواهش می کنم دوربین رو روی صورت من زوم و تنظیم کنین!… باشه؟!

– چ… چشم خانم؛ اطاعت می شه!

خانم، بادی به غبغب می اندازد و به لنز دوربین خیره می شود:

” عرض کنم که برای معرفی کامل خودم باید به گذشته ها برگردم و از آن دوران حرف بزنم. من در سال هزار و سیصد و هفتادو سه، در یه خونواده معمولی متولد شدم…”

گزارشگر با ا شاره چشم و ابرو، از فیلمبردار می خواهد که…

فیلمبردار دوربین را برمی دارد و به آرامی به طرف عقب می رود و خانم هنرمند هم درحالی که می خواهد از زندگینامه و گذشته خود سخن بگوید، به دنبال فیلمبردار حرکت می کند:” من ازهمون دوران طفولیت علاقه زیادی به هنرداشتم!… کجاداری میری آقای فیلمبردار متبحر و مهربون؟! صبرکن، من دارم حرف می زنم!… بابام همیشه می گفت: هی دخترگلم! تو اگه تلاش کنی و زحمت بکشی، بالاخره برای خودت کسی می شی و همه بهت افتخار می کنن!… چیکار می کنی آقای محترم؟! با شما هستم آقای فیلمبردار نچندان مهربون؟! من که نمی تونم پا به پای شما و دوربین تون بدوم که!…. می گم  صبر کن دیگه!… آقا مثل این که اصلا متبحر و مهربون نیستی ها!!…”

سرعت گام های فیلمبردار و خانم بازیگر هر لحظه بیشتر و بیشتر می شود. خانم سعی می کند خود را به فیلمبردار برساند. او در حال حرکت، با عصبانیت به فیلمبردار و دوربینش خیره شده تا مبادا ارتباط مستحکم یک هنرمند با مردم و بینندگان قطع شود:” من از همون ده دوازده سالگی با دنیای پررمز و راز هنر از نزدیک آشنا شدم و به طور جدی به فعالیت پرداختم!”

خانم این بار با خشونت به فیلمبردار زُل می زند:” دارم یواش یواش از دستت عصبانی می شم ها!!…”

فیلمبردار، وحشت زده از نگاه های غضبناک خانم، قصد دارد از در سالن جشنواره بگذرد و پا به فرار بگذارد که خانم با صدای بلند فریاد می زند:” واستا و منو اذیت نکن  وگرنه با همین…”

و با عصبانیت سیمرغ بلورین و سنگین را بالای سر می برد و با همه توان آن را به طرف پس کله فیلمبردار پرتاب می کند؛ بلافاصله صدای دردناک و کاملا دراماتیک فیلمبردار در سالن بزرگ جشنواره طنین انداز می شود که:

” آخ سرم! الهی لال بشی خانم که سرشکسته و بدبختم کردی!… ای وای خون؛ خون!!”

گزارشگرکه شاهد این صحنه خطرناک و دلهره آوراست، دوربین و میکروفون و فیلمبردار سرشکسته را رها می کند و وحشت زده پا به فرار می گذارد…

خانم هنرمند، بعد از تکیه به درخروجی سالن، به لطافت بیش از همیشه به فضای زیبای سالن بزرگ جشنواره می نگرد و با آرامش، عمل دم و بازدم انجام  می دهد:

” آخ جون؛ دلم خنک شد و راحت شدم؛ ازپا افتادم از بس دنبالش دویدم! “

و صورتش را در مقابل لنز دوربین قرار می دهد و می خندد:

” بله بینندگان عزیز! عرض می کردم که از همون دوران کودکی، بابام می دونست که من استعداد خاصی دارم؛ استعدادی که با تلاش و همت بیشتر…”

او با به دیدن گزارشگری که در محوطه باز جشنواره در حال فرار است، می خندد و همچنان رو به دوربین حرف می زند و صدا و تصویر زیبایش، همزمان ضبط و به طور مستقیم از یک شبکه تلویزیونی پخش می شود!!…

* اینجا یکی جیم می شود!

هفته قبل، از فرط بیکاری، در دفترکارم مشغول عمل بسیار چشم نواز و پسندیده چُرت زدن بودم که صدای بی موقع و گوشخراش زنگ تلفن، همه محتویات ذهنم را به هم ریخت و همه سی و دو حرف مظلوم زبان شیرین پارسی را فراری داد!

به آرامی کلید مربوط به ضبط و ثبت مکالمه و پیام را زدم و با ناراحتی گوشی را برداشتم:

” بله، بفرمایین!”

صدای مردی خوشحال، به گوش رسید که:” سلام داش ابرام! گوش کن! دو ساعت پیش، یه بنز آلبالویی دِبش بلندکردم که تو نمیری حرف نداره! به نظرت باس…”

– شما چی می گی آقا؟! ابرام کیه؟ بنز کدومه؟ آلبالو چیه؟!

مرد پشت خط که معلوم بود کاملا جا خورده است، گفت:” م… مگه اونجا خونه اوس ابرام خودمون نیس؟! “

– نه جونم! شماره رو اشتباه گرفتی؛ اینجا یه مرکز بسیار معتبر مشاوره خونوادگیه که…

– ای بابا! این تلفن عمومی هم که پاک قاطی کرده!… حالا چیکارکنم؟ این گوشی لعنتی هم شارژش تموم شده و… اَی بخشکی شانس؛ گفتم با اوس ابرام خودمون صلاح و مشورت کنم بلکه…

– این که ناراحتی نداره عزیز من؛ شما اگه مشکلی داری به جای دوست تون آقا ابراهیم، می تونی با بنده که مشاور در امور زندگی هستم  مطرح کنی!”

– یعنی… یعنی تو می تونی مشکل منو حلش کنی؟!

– بله که می تونم! بنده تاکنون مشکل خیلی هارو حل کردم، برای اطمینان می تونی از مدیرمحترم همین مرکز مشاوره بپرسی!

صدای خنده مرد از پشت تلفن، درگوشم پیچید که:” من با آق مدیرچیکاردارم مشدی؛ جمال خودتو عشقه!! سنگ مفت، گنجشک مفت؛ مشکلم رو بهت می گم؛ هرچه باداباد!”

خوشحال بودم که چون همیشه باز هم می خواهم مشکل یکی از شهروندان محترم را حل و دلش را شاد کنم! درمدت سه سال فعالیت در مرکز مشاوره، توانسته بودم به محبوبیت زیادی برسم که این از چشم مدیر و همکارانم پنهان نمانده بود و…

خطاب به مرد گفتم:” شما در اول صحبت تون گفتی که یه بنزآلبالویی دبش بلندکردی؛ این ماشین حتما یه تُن وزن داره؛ مگه نه؟!”

– خب آره؛ بلکه بیشتر!

– یعنی شما به تنهایی ازجا بلندش کردی؟!

مرد، بادی به غبغب انداخت و جواب داد:” یکه و تنها؛ چی خیال کردی؟! این کار برای من از آب…”

– ماشاءا… به این زور بازو!

– چاکرم! شرمنده ام نکن! این جورکارها برای چاکرت خیلی کوچیکه؛ من گاهی اوقات اتوبوس و تریلی هیجده چرخ و قطارمترو و طیاره هم بلند می کنم!!

– به قول معروف بابا ایول؛ تو دیگه کی هستی؟! آفرین و صدآفرین!… شما واقعا شخصیت جالبی داری! می تونم بپرسم اسم شریف تون چیه آقا؟!

– به من می گن جمال جیم جیم!

– جمالتو، آقاجمال! شما کارت خیلی درسته! در همین جا از فرصت استفاده می کنم و برای بازدید از قسمت های مختلف این مرکز بزرگ مشاوره، ازجنابعالی رسما دعوت به عمل میارم!

مثل این که آقا جمال از این دعوت خیلی هیجان زده شد؛ چون درحالی که ذوق می کرد، با ابهت و با صدایی رسا گفت:” این جمال، کوچیک هرچی آدم بامعرفته! ببین داش! اگه گذرت به محله مون افتاد، کافیه فقط بگی مهندس جمال جیم جیم؛ دیگه کارت نباشه؛ هرمشکل و گیری داشته باشی، با من؛ خیالت تخت!!”

– خیلی ممنون آقای مهندس!… حالا می شه بگی شما در چه رشته ای فارغ التحصیل شدی؟!

– ما رشته مشته حالیمون نیس داش؛ درست و حسابی بگو هدفت از این سوال چیه؟!

– هدفم از مطرح کردن ای سوال اینه که…

– هدف مدف رو ولش کن و به اصل قضییه بچسب؛ بگو ببینم خلاصه می تونی این بنزآلبالویی مارو آبش کنی یانه؟!

– بله که می تونم! اصلا شاید خوشم اومد و خودم طالبش شدم، اما باید اول ماشین رو ببینم!… لطفا آدرس تون رو بفرمایین!

– ای به چشم! بنویس؛ میدون صفا، خیابون دوازده متری جاده قدیم، سربالایی حسن فرفره، جنب داروخونه همیشه سیار، خونه پلاک سیزده، مهندس جمال جیم جیم؛ نوشتی؟!

– نه، نیازی به نوشتن نیست؛ صدای شما داره ضبط می شه!

با تعجب گفت:” ضبط می شه؟!”

و با ترس و لرز ادامه داد:” ضبط واس چی؟! “

– می دونی آقا جمال، ما مشاوران خانواده، حرف ها و پیام های مردم رو ضبط می کنیم تا پس از کارشناسی و بررسی لازم، به حل مشکلات شون بپردازیم و…

از طریق تلفن به خوبی می توانستم ترس و وحشت را در لحن و کلام و چهره ندیده جمال جیم جیم تشخیص دهم:” اگه کلانتری و نیروی انتظامی هم بخواد حرف های منو کارشناسی و بررسی لازم بکنه که حسابم با کرام الکاتبینه!!”

– حالا چرا می ترسی آقا جمال؟ مگه چی شده؟!

– دیگه می خواستی چی بشه؟! همین حالاست که یه گردان سرباز بیاد سراغم و به جرم دزدی بنزآلبالویی، دستبند…

– یعنی چی، مگه شما دزدی کردی؟!

– پس چی؛ خیال کردی عروسی کردم؟!

خنده ام گرفت:” منو باش؛ فکرکردم مثل یه پهلوون درست و حسابی، ماشین رو از جا بلند کردی و… جون تو راست می گم!”

– رو آب بخندی هی!… این حرف ها برای من جون نمی شه! باید هرچه سریع تر دربرم و جونم رو نجات بدم!… ای وای، جمال جیم جیم! جیم شو پسر که بیچاره شدی!!…

و گوشی تلفن را رها کرد و پا به فرار گذاشت…

داد زدم:” الو! …. الو! پس کی میای از قسمت های مختلف این مرکز بزرگ مشاوره بازدیدکنی جمال جیم جیم؟!… الو!!… الو!!… “

 *اینجا دلهره همچنان ادامه دارد!…

کوچه شلوغ است و از دور و نزدیک، سر و صدای بچه ها، شنیده  می شود…

ناگهان، هیجان عمومی جای خود را به سکوتی کشنده و دلهره آور می دهد. هیچ یک از بچه ها نمی توانند لحظات بعد را پیش بینی کنند. چند نوجوان درکنار هم ایستاده اند و به یکدیگر نگاه می کنند. همه چیز درگرو عمل یک نوجوان است؛ نوجوانی که با نگرانی تمام به دیگران چشم دوخته است… آیا او از پس چنین کارخطیری برمی آید؟!

هراسی غریب برروح وروان نوجوان چیره شده است که هردم بیشتر و بیشتر می شود. او برای چندمین بار دست روی قلبش می گذارد و به سختی آب دهانش را فرو می دهد. هیچ کس از جایش تکان نمی خورد و همگی لحظه شماری می کنند تا سرانجام کار را ببینند. نوجوان مردد است که چگونه چنین کاری را انجام دهد که ناگهان صدای تحکم آمیزی، همه وجود او را به لرزه درمی آورد:

” بزن!! “

– نه! نمی تونم!

– چرا؟!

– روحیه شو ندارم!

– فرصت رو از دست نده!

– گفتم که نمی تونم؛ این کار از من برنمیاد!

– می گم بزن  وگرنه فورا اخراجت می کنم!

 – باشه، باشه؛ می زنم!!

همه بچه ها ازکنار دروازه کوچک وسط کوچه کنار می روند و نوجوان با دلهره و اضطراب برای زدن یک پنالتی بسیارحساس، پشت توپ پلاستیکی قرارمی گیرد:”بچه ها! تورو جون مادرتون هولم نکنین!”

باز هم سکوتی طولانی برکوچه و محله و شاید هم  شهر و بلکه کشور حاکم می شود و اما دلهره همچنان ادامه دارد!… همه رهگذران و رانندگان و کسبه و همسایه ها، کار و بار و زندگی خود را رها کرده و از داخل ماشین ها و مغازه ها و از روی پشت بام خانه ها، به عاقبت کارخیره شده اند! هیچ کس از جایش تکان نمی خورد، حتی برگی از درخت نمی افتد و پرنده ای بال و پر نمی زند!…

مادرمهربان نوجوان پنالتی زن، درحالی که رخت های شسته شده را می چلاند، با نگرانی و اضطراب به ساق های نازنین جگرگوشه اش می نگرد و آرزو می کند که پسرش گل بزند و از این آزمون بزرگ سربلند بیرون بیاید و آبروی پدر خدابیامرزش را حفظ کند!

دیگر وقت زدن پنالتی است و بیش از این سکوت جایز نیست! نوجوان بیست متر عقب می رود و لحظاتی بعد جلو می کشد و محکم به توپ ضربه می زند؛ توپ حدود چهل متر دورتر از دروازه، بعد از برخورد به شیشه یک ماشین، کمانه می کند و با اصابت به کله پیرمردی بینوا، او را از روی پشت بام به درون حیاط کله پا می سازد؛ طوری که صدای آخ و ناسزایش در همه محل می پیچد:

” آخ!! لعنت بر هرچی مردم آزاره!… الهی سرت بشکنه بچه که سرم رو شکستی!! “

نوجوان، همچون فوتبالیست های حرفه ای باشگاه های معتبر لیگ برتر، پدرمُرده و شکست خورده و سوگوار، روی زمین زانو می زند و با هردو دست، برفرق سرش می کوبد:

” ای وای چه مصیبتی!!…گفتم که روحیه شو ندارم؛ نگفتم؟!”

*اینجا یکی شنگول است!

درگرمای سخت تابستان و در حومه یک شهر بزرگ، دو مرد با چند قدم فاصله از ایستگاه قدیمی اتوبوس خط واحد، به ته صف چشم دوخته اند…

ایستگاه شلوغ است و انتظار و شوق دیدار یک اتوبوس دست نیافتنی، در نگاه مسافران امیدوار موج می زند!… اولی، عرق پیشانی اش را می گیرد و نفس تازه می کند:” چه ظهرداغی!… پس این اتوبوس کی میاد؟!”

دومی، بی رمق تر ازآن است که حتی عرق پیشانی اش را بگیرد:”چه آفتاب تندی!…حالا چکارکنیم؟! “

– بیا بریم تو ایستگاه؛ اون جا سایه و سایه بون داره!

دومی، به ایستگاه اتوبوس و سایه بانش فکر می کند و ماحصل این فکر را بر زبان می آورد:” ای بابا!… حالا کی بره این همه راه رو؛ من همین جا می مونم تا سایه خودش بیاد!! “

– اگه این جا بمونی از گرما تلف می شی رفیق!… حالا کو تا اتوبوس بیاد!

دومی می خندد:” نفوس بد نزن؛ ایشاءا…که تا قبل ازغروب آفتاب میاد!”

– میل خودته! … من می رم!

چیزی پنهان در ذهن دومی شکل می گیرد و باعث می شود که او از لحظات خود شاد و سرمست

 شود و به شدت و به شکل عجیبی بخندد:” یواش یواش داره میاد!”

– چی، اتوبوس؟!

– نه بابا؛ سایه!!

– ای آقا! تو هم شنگولی ها!!

و خیلی سریع خودش را به صف می رساند و در پشت سر بقیه مسافران منتظر، در زیر سایه بان ایستگاه جا خوش می کند. دومی، همچون یک فرد پیروز، با امید به لحظاتی شادتر، همان جا به دور از ایستگاه روی زمین داغ دراز می کشد و چشم هایش را می بندد و… زمین، باز هم داغ و زمان همچنان درگذراست و…

****

… در حومه یک شهر بزرگ، ایستگاه شلوغ است و شوق دیدار یک اتوبوس از راه دور، در نگاه مسافران امیدوار موج می زند!…

 اولی، با عجله خودش را  به دومی  می رساند و او را که روی زمین ولو شده است تکان می دهد:

” هی! بلند شو رفیق؛ داره میاد!! “

دومی، بلافاصله از جا بلند می شود و ذوق زده می خندد:”چی؟! سایه ؟!”

– نه شنگول؛ اتوبوس؛ سایه که دَم غروبی اومد و تو خواب بودی!!

خبرنما در تلگرام
تبليغات