خبرنما

۶:۵۱:۱۱ - شنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۵
print داغ کن - کلوب دات کام Balatarin اشتراک گذاری در فیس بوک تویت کردن این مطلب
کد خبر : 34061

بقلم سید غلامعباس موسوی نژاد؛

داستان کوتاه/ یگانه

خبرنما؛ سید غلامعباس موسوی نژاد : روز یکشنبه هفتم مرداد ۹۲ وارد دفتر مشاوره شدم. یکی از پرسنل بیمارستان با در دست داشتن نامه ای از طرف بیمارستان مرا به بالین بیماری ...

سید غلامعباس موسوی نژادخبرنما؛ سید غلامعباس موسوی نژاد :

روز یکشنبه هفتم مرداد ۹۲ وارد دفتر مشاوره شدم. یکی از پرسنل بیمارستان با در دست داشتن نامه ای از طرف بیمارستان مرا به بالین بیماری فرا خوانده بود که خودکشی کرده و نیاز به مشاوره دارد. بعد از مشاوره با جناب باقری و رهپیما که در دفتر حضور داشتند، راهی بیمارستان شدم.
راهرویی باریک و طولانی مرا تا اتاق ۲۰۷ هدایت می کرد.بیمار جوانی سرخ روی و قوی هیکل بودکه دست و پایش را به تخت بسته بودند. پرسنل را از اتاق بیرون کردم و دستی به سر جوان کشیدم. دست و پایش را باز کردم. اول پرسیدم: توی این دنیای به این زیبایی چه کسی را بیشتر از همه دوست داری؟ ابتدا پاسخی نداد، دستش را گرفتم و گفتم: واقعا کسی را دوست نداری؟با بغضی فرو خورده گفت: مادرم را، بعد کمی گریه کرد. به تدریج مقداری از علایقش را یاد آوری کردم و گفتم زندگی یک موضوع تکراری نیست. فقط یک بار فرصت داریم، پس این یک بار را قدر بدانیم و از این فرصت لذت ببریم.
آرام، آرام اعتمادش نسبت به من جلب شد و شروع کرد به تعریف داستان زندگی اش. بسیاری از ما آدمها احتیاج به سنگ صبوری داریم که بدون تحقیر حرفهای ما را بشنود.
ابتدا قدری آب خواست. کمی بعد آهسته شروع کرد به حرف زدن.
احسان یگانه ام متولد مرداد ۶۷ فارغ التحصیل علوم تربیتی همیشه با پدرم برای خواندن نماز صبح مشکل داشتم، یک روز که بین من و پدرم، بحث بالا گرفته بود. دایی غلام به خانه ما آمد و اشاره ای به پدرم کرد و از من خواست همراهش جایی بروم تا دعوا فیصله یابد. من هم قبول کردم و همراهش رفتم. در بین راه گفت: دایی جان !! با خواندن نماز صبح انضباط پیدا می کنی مجبوری به موقع بخوابی تا برای نماز صبح بیدار شوی و بیدارشدن صبح زود باعث شادابی ات می شود. می بینی مردم روستایی چقدر سرزنده وشاداب هستند. از آن به بعد دایی ام هر روز مرا به مسجد محله می برد. بهانه ام برای نرفتن به مسجد، نداشتن عدالت امام جماعت بود. اول اینکه در نوجوانی دیده بودم از درختان همسایه بدون اجازه میوه چیده بود. دوم اینکه به عقیده من وقتی امام جماعت برای خواندن نماز پول می گرفت، عادل نبود. دایی ام گفت: تو نمازت را بخوان و اصلاً به امام جماعت اقتدا نکن. من هم قبول کردم. مدتها گذشت و رابطه ام با امام جماعت مقداری بهتر شد. به حاج آقا گفتم، من به عدالت شما اعتقادی ندارم. پرسید چرا ؟ گفتم : به خاطر میوه های باغ آقای عبدی و دوم اینکه چرا پول می گیری؟ ایشون هم گفت: من که معصوم نیستم یکبار از درخت مردم میوه چیدم، پدرم کتکم زد و مجازاتم کرد، هرچند کتک پدر ربطی به حق الناس ندارد و باید حق مردم را بپردازی، نگران میوه ها نباش، جریان میوه ها را پارسال که می خواستم برم کربلا، به بنده خدا گفتم و حلالیت طلبیدم . دوم اینکه من کاری جز در مسجد بودن و انجام مراسمات مذهبی ندارم و در واقع تمام وقتم به امور فرهنگی وعبادی مسجد می گذرد . در نتیجه وقتی برای انجام هیچ کاری که زندگی ام را تامین کنم ندارم…
یکی از روزها، بین نماز ظهر و عصر، امام جماعت قصه ای تعریف کرد در مورد شیخ صنعان با شصت سال عبادت، که اسیر دختری بت پرست بود و مجبور شد که به خاطر علاقه اش به بت پرستی مشغول شود. با خودم فکر کردم اگر روزی من عاشق شوم و معشوقم از من بخواهد بت پرستی کنم، هرگز این کار را انجام نمی دهم. بعد از نماز با بچه ها همکلام بودم که دست ضمخت و سردی را بر شانه ام حس کردم. شوهر عمه دوستم، مرتضی بود. بلند شدم دستم را گرفت وگفت: بیا با هم جایی بریم کارتون دارم.
آدم خوش کلام و مهربانی بود. از دایی غلام اجازه گرفتم وهمراهش رفتم . در بین راه متوجه شدم که نوه ای دارد به اسم نسرین. اول برایم کمی سخت بود که کسی پیشنهاد ازدواج فامیلش را به دیگران بدهد، اما کمی بعد خوشم هم آمد و گفتم چه بهتر از این!! با خوشحالی به خانه پیرمرد رفتم. نسرین، نوه حاج آقا هم بی خبر از همه جا به استقبال حاجی آمدو دست پدر بزرگش را گرفت و بوسید. بعدش رفت و برای هردوی ما غذا آورد. پدربزرگ نسرین بدون مقدمه با او، سر صحبت را باز کرد وگفت آقای یگانه مرد شریف واهل مسجد است وکلی از من تعریف کرد.. بعد از غذا بروید با هم صحبت کنید و نتیجه اش را به من بدهید.
من و نسرین در جلسه اول به تفاهم رسیدیم. نگاه نافذ نسرین عمق وجودم را شکافت و در من نفوذ کرد. احساس می کردم گرم شدم و لباسهایم برایم تنگ شده اند. به خانه رفتم اما در هوا سیر می کردم. دختری که اولین شرط ازدواجش ادب ونزاکت در مقابل بزرگان و دومین شرطش پاکدامنی بود.
مدت چند ماه من و نسرین با هم نامزد بودیم. گاهی تلفن می کردم وپاسخ نمی داد. بعد از چند دقیقه زنگ می زد و می گفت داشتم کار خیر انجام می دادم. پیرزن همسایه احتیاج به کمک داشت و…
چندین بار در بین صحبت هایش تاکید می کرد نماز اول وقت فراموش نشود. با این صحبت ها هر روز من بیشتر شیفته نسرین می شدم و بیشتر به عبادت و کارهای مسجد می پرداختم.

بعد از خواندن صیغه محرمیت رفت و آمد من به خانه آنها بیشتر شد. مادری شریف و ساده لوح و پدری معتقد ومتعصب در امور مذهبی داشت. خواهر بزرگترش بسیار مذهبی و برادرش هم در حال برقکشی ساختمان دچار برق گرفتگی شده و به رحمت خدا رفته بود. متاسفانه شکایتشان به جایی نرسید. در خانواده فضای مذهبی حاکم بود. هرچه بیشتر می شناختمشان بیشتر وابسته می شدم و تمایل داشتم زودتر ازدواج کنم. وابستگی من به نسرین به اندازه ای شده بود که اگر می گفت به بت ها سجده کن، حتما اینکار را می کردم. هر مشکلی که داشتم در نگاه معصومانه نسرین ذوب می شد. چشمانش مرا جادو می کرد. گویی اشعه ای در چشمانش بود که می رفت و عمق وجودم را می شکافت و تمام غصه هایم را جراحی می کرد و بیرون می کشید.
بی قرار بود اما در کنارش آرام می گرفتم. ازدواج را دوست داشتیم اما تصمیم داشتیم تا دانشگاه هردوی ما تمام نشود، ازدواج نکنیم. ولی من بی تاب تر از آن بودم که بتوانم دوری اش را حتی برای ساعتی تحمل کنم. عصر دوشنبه را هیچ وقت دوست نداشتم کلاس معارف داشتم و شارژ موبایلم تمام شده بود. نتوانستم زنگ بزنم و قرار بگذارم. به دانشگاه که رسیدم، ناگهان! نسرین را دیدم که از ماشینی پیاده می شود. هنگام پیاده شدن به راننده ماشین دست داد و خداحافظی کرد. فکر کردم مرتضی پسر خاله اش باشه. اما ناگهان در چرخش ماشین متوجه شدم یکی از کسانیست که چشم دیدنش را ندارم.
زانوهایم یاری نمی کرد بلند شوم. همه چیز جلوی چشمم تیره و تار شد. نسرین بدون توجه به دیگران، به سمت دانشکده رفت. بعد از چند دقیقه بهت و حیرت یکی از دوستان سر رسید وگفت: جناب یگانه! چرا رنگت پریده؟ چی شده؟ گفتم: عباس جان کمکم کن و مرا به خانه برسان. وقتی به خانه رسیدم، به اتاق خودم رفتم و در را بستم و آنقدر گریه کردم که خوابم برد. در عالم رؤیا دیدم که نسیرین برایم ذغال گداخته در بشقاب می ریزد و مرا مجبور به خوردن می کند. از وحشت و ترس از خواب پریدم. با خودم گفتم کسیکه باعث نزدیکی من به خدا شده، آیا امکان دارد خودش از خدا دور شده باشد؟ فکر می کردم که شاید اشتباه دیده باشم. تلفن را روشن کردم بیش از بیست بار تماس گرفته بود. با خودم نقشه ای کشیدم و گفتم بهتراست به روی خودم نیاوردم و مدتی پنهانی تعقیبش کنم. قرار همیشگی ما جلوی مغازه بستنی فروشی بود که لژ خانوادگی داشت. فردای همانروز یک ساعت جلوتر روبروی مغازه ایستادم تا هنگام آمدن، رفتارش را زیر نظر بگیرم.
ناگهان همان ماشین را دیدم که جلوی دانشکده از آن پیاده شده بود. نسرین با خوشحالی خداحافظی کرد و وارد مغازه شد. چند دقیقه گذشته ولی بیرون نیامد. به سرعت به سمت مغازه دویدم و به لژ خانوادگی رفتم. نسرین من، عشق من، همه انگیزه زندگیم، دست در دست شاگرد مغازه نشسته بود. به طرفش رفتم و شروع کردم به کتک زدنش…. نمی توانستم باور کنم که اینقدر تنفر پشت اینهمه عشق خوابیده باشد. وقتی چشم باز کردم، روی تخت بیمارستان، افتاده بودم و دستم در دست نسرین بود و داشت برایم شعر می خواند و اشک می ریخت….
پدر ومادر نسرین ودایی اش که بسیار مرد قابل احترامی بود، کنار تخت ایستاده بودند. با صلوات پدر نسرین به خود آمدم. سعی کردم بلند شوم اما نمی توانستم. شانه ام و گردنم به شدت درد می کرد.
شاگرد مغازه به خیال اینکه من مزاحم نسرینم به من حمله کرده بود و مرا به شدت مجروح کرده بود. حالا از چشمان نسرین برایم، شراره آتش بیرون می ریخت. باورم نمی شد که کسی اینقدر خوب نقش بازی کند. چنان با احترام برخورد می کرد و فدایت شوم می گفت که انگار من فرزند کوچکش بودم که سرخورده و افتاده بودم. بغضی در گلو یم گره خورده بود. اما نمی توانستم غصه ام با هیچ کس در میان بگذارم. شرم و بغض با هم راه گلویم را بسته بود در مقابل سادگی مادرش و مرام پدرش چه می توانستم بگویم. من در خودم می سوختم بی آنکه زبانی برای گفتن غصه هایم بیابم . نمی دانستم با چه کسی در میان بگذارم، تنهایی عجیبی بود که فکر نمی کردم از عهده تحملش بربیام.
نیمه های شب، دستی آرام دستم را فشرد. بسیار سرد و مرطوب بود. ابتدا فکر کردم پدرم هستند. چشم که باز کردم و شاگرد بستنی فروش را دیدم. نمی دانستم چرا او به ملاقات آمده است. با شرمندگی عذر خواهی کرد وگفت: به خدا قسم! مدت هاست نسرین قول ازدواج به من داده و تقریبا تمام درآمد ماهیانه ام را هزینه اش می کنم. حتی لباسی که آلان تن شماست، هدیه من برای روز تولد برادرش بود. تازه امروز فهمیدم که برادرش مرده و در تمام این مدت مرا فریب داده بود. از شاگرد بستنی فروش کینه ای به دل نداشتم، ازش خواهش کردم که در این مورد با کسی صحبت نکنه. اشک در گوشه چشماش حلقه بسته بود. صورتم را بوسید و حلالیت طلبید و رفت. سونامی غصه داشت قلبم را از قفسه سینه ام بیرون می انداخت. اما با که می توانستم درد دل کنم. من در خودم شکستم. من به عالم و آدم، بی اعتماد شدم. نمی دانستم کدام انسانی قادر به شنیدن و هضم درد دلهای من است؟
فردای آنروز، نسرین دوباره بالای سرم آمد و شروع به اظهار محبت و مهربانی کرد. بعد به آرامی در چشمانم خیره شد و گفت: اگر راستش را بگویم، مرا می بخشی و همراهم خواهی بود. ناخواسته گریه کردم و سرم را به نشانه تأیید تکان دادم…
عشق ابدی من، نسرین من! کسیکه او را تا سرحد پرستش دوست داشتم، ملعبه دست کسانی بود که ناجوانمردانه از او سوء استفاده می کردند و در ازای مبلغی ناچیز از او کام می گرفتند…..
اگر اعترافاتش را بنویسم، خود کتابی جداگانه می شود. او می گفت و می گریست و من همراهش تا پایان قصه می رفتم. هرچه فکر کردم نتیجه ای نگرفتم. شب هنگام با شانه و گردنی آسیب دیده با هر سختی و دردی که داشتم، خودم را به پنجره رساندم و خودم را بیرون انداختم، ملافه روی تخت، به پایم پیچید و مانع سقوطم شد در هوا معلق ماندم. پرسنل بیمارستان مرا بالا کشیدند.
حالا جناب مشاور! به عقیده شما می توانم ادامه بدهم؟ تورا خدا خودتون را جای من بگذارید…
کمی با خود اندیشیدم، برای من هم قصه دردناکی بود، اما مشاور نباید در قصه دیگران غرق بشود و نقش خودش را از یاد ببرد. با قاطعیت گفتم: نه، وقتی در ابتدای زندگی دیوار اعتماد بین شما فرو ریخته امکان ادامه رابطه وجود ندارد. چون شما حتی اگر نامزدتان را زندانی هم بکنید، دایما تفکرات ناراحت کننده ذهنتان را به سمت خیانت سوق می دهد. مهمترین اصل زندگی زناشویی اعتماد به همسر است. بهتر است مدتی صبر کنید و بعد با تحقیق سراغ کسی بروید که بتواند اعتماد شمارا جلب کند. بعد به آقای یگانه گفتم : لطفا با هیچ کسی در میان نگذار. شاید از این لحظه توبه کند و تغییر کند.
بیمارستان را با ناراحتی ترک کردم، در این فکر بودم که وقتی آیه( ثم رددناه اسفل السافلین) را می خواندم، درک درستی نداشتم و فکر می کردم چطور یک انسان می تواند به پایین ترین مرحله وجود برسد، اما این پرونده معنی این آیه را برایم روشن کرد.

 

خبرنما در تلگرام
تبليغات