“این صدای خیز است یا خیزش فرزندانش”بقلم پری سیما بدیع زاده سرزمینی که از بدوتولد تا اخرین گذر زندگی دست مردمان پینه بسته اش در دستان بلوط پیر گره خورده است، درمیان شاهنامه های اینجا شاید رستم و سیاووش کم رنگ ترباشد ،ولی تمام اهنگهای دی بلالش تا غم واندوهش با کبک و کوه وچشمه […]

“این صدای خیز است یا خیزش فرزندانش”بقلم پری سیما بدیع زاده

سرزمینی که از بدوتولد تا اخرین گذر زندگی دست مردمان پینه بسته اش در دستان بلوط پیر گره خورده است، درمیان شاهنامه های اینجا شاید رستم و سیاووش کم رنگ ترباشد ،ولی تمام اهنگهای دی بلالش تا غم واندوهش با کبک و کوه وچشمه سارها رنگ به خودمیگیرد. اینجاشیرین وفرهادهایش در میان خیزها رنگ عشق رادرکنار سبزی درخت بلوط یادگرفته اند، اری مردمانش برای تمام زندگیشان همواره گوشه چشمی به سخاوت رشته کوههایش دارند وهمواره در میان تمام زمزمه های دل انگیز واوازخوانیشان از عشق به کبک وتهیو تا گیسوان بلند درختان بلوط میگویند..مردمانش به طبیعت به دیده حیات بشری نگاه نمیکنن به دیده حفاظت از حیات طبیعت به پلنگ و کبک و اهو نگاه نمیکنن، اری اینجامردم با عشق به مادرشان به دامن سرسبز خیز نگاه میکنن وچه چیزی زیباترازعشق میتواند حافظ زیبایی بالهای کبک و پاهای خرامین بزهای کوهیش باشد..اما چندصباحی است که ناله های خیز امان از چشمان فرزندانش بریده، چندصباحی ست که اهنگ دی بلال دیگراز خیزبه گوشمان نمیرسد ، اهوی باوقارش ارام نیست و حتی گرگهایش دیگر برای گوسفندانش غرشی نمیبرن…امامیشنوم صدای سوزناک فرزندی را که با دستان خالی وپینه بسته اش اینبار برای نجات مادرش برای خاموش کردن اتش درون سینه بلوطش ،برای صیقل دادن چهره دودگرفته خائیز باتمام عشقش اه سوزناک سرمیدهد وسوگواریش وشربه های اتشینش دل همه کسانی راکه میدانند عشق میان مردم اینجا و خیز را به دردمیاورد…اری خائیزمان تب دارد، ودر میان شعله های اتش بی خردی عده ای درمیان چشمان به بغض نشسته فرزندانش میسوزد، و شاید مردی که هرروز طلوع وغروب خورشید را باخیز بدرقه میکرد منتظر دستان ابراهیمی هست که اتش را از گیسوان سبز مقدس بلوط بزداید…